پارت بیست و یک :

چشمانم گرد شد. آلوارو تا به حال هیچگاه ماموریت‌های من را اینگونه پس نزده بود. او چرا می‌خواست به جای من پا به میدان مین بگذارد؟ این کار من بود. شغلِ من... من بدتر از اینها را پشت سر گذاشته بودم. می‌خواستم به چشمانش خیره شوم تا بدانم چه در سرش می‌گذرد؛ ولی او پشت به من بود و من نمی‌دیدمش. نگهبان سر پایین انداخت. با صدایی آرام که مانند زمزمه‌ی مرگ بود لب زد:
- رئیس بزرگ این مورد و قبول نمی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
ارسال نظر برای این رمان قفل شده است
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    0

    واقعا عالیه

    ۴ هفته پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    عزیزم❤️ خوشحالم که خوشت اومده.

    ۳ هفته پیش
کپی شد!